«ما نه تنها برای تفسیر آواز و غزل آماده نیستیم، بلکه هیچ حقی هم در این کار نداریم، زیرا قلمرویی که در آن گفتوگو میان شعر و اندیشه برقرار است به آهستگی قابل کشف شدن، دسترسی و تفحص در اندیشه است.» مارتین هایدگر
ادبیات چیست؟ هر کس به زبانی صفتِ حمد و ذمِ این منشور گوید و از ظنِ خود یار و یاورش شود. واژهنامهی آکسفورد اما ظنی قریب به پذیرش دارد و گویا بسیاری بر این باورِ آکسفوردی هستیم که میگوید: «تولید ادبی (ادبیات) در کل؛ مجموعه نوشتههاییست که در کشور یا دورهای خاص، یا در سرتاسر جهان به وجود میآیند، یا در معنایی محدودتر، نوشتهایست با زیبایی فرم یا تأثیر عاطفی». اما جوزف هیلیس میلر بر مبنای پژوهشی ساختارشکنانه معتقد است: «با جایگزین شدن تدریجی رسانههای جدید به جای کتابهای چاپی، تعاریف لغتنامهای از ادبیات رفته رفته منسوخ میشوند.»
روزگاری که رابطهای مستقیم و خلل ناپذیر میان اثر ادبی و مولف وجود داشت، چنین حکایتهایی نیز وردِ زبان بود: روزی، روزگاری فردی خوش قریحه و پراحساس چیزکی نوشت و نزدِ بزرگی عرضه کرد و بزرگ چون احساسِ عمیقِ فرد خوش قریحه را در غلیان دید، فرمود: شما باید شاعر شوید! و شد آنچه باید میشد.
ادبیات، در معنای امروزیاش هم خالی از این غلیان احساس و شورمندی مزاج نیست. به عبارتی ملموستر، به ویژه در ملکِ ادبپرور ایران چنین مرسوم بوده و هست که عقل و حسابگریِ دنیا بر ذمهی فلاسفه و شورِ احساس و عاطفه بر سینهی شاعران سنجاق شود. اما آیا با چنین نگرشی «توماس مان»، «راینر ماریا ریلکه»، «شارل بودلر»، «جیمز جویس»، «ارنست همینگوی» و «فرانتس کافکا» در زمرهی پدیدآورندگان ادبیات میگنجند؟ حال بگذریم از فلاسفهای چون هایدگر که دلی قرص در گرو شعر داشت و سارتر که رمان مینوشت. یا حتی فیلسوفانی متأخرتر نظیر دریدا و بلانشو که جهانِ پیرامون را از قابِ ادبیات بررسی و نامگذاری میکردند. بدیهیست که با چنین دایرهی تنگی نامِ تمامِ این پرآوازهگان را باید از حیطهی ادبیات قلم گرفت. نتیجه چه خواهد بود؟ صحرایی لمیزرع که از شاهکارهای قرن بیستمی خالیاند و تنها باید به اندک آثار به جای مانده از دوره رمانتیزم دلخوش کرد.
اما بر خلاف چنین فهمِ کممایه و خالی از تعمقِ سنتگرایان ادبی و میراثداران کنونی آن، ظهور و تأثیر ادبیات به معنای دقیق و البته قابل بررسیاش، (آنگونه که از خوانشِ آثار بزرگ ادبی برمیآید) حاصلِ سه عنصرِ زبان، آزادی دموکراتیک بیان و مفهومِ مدرن «خویشتن» است. سه عنصری که از رهگذار توسعه فرهنگ پدید آمده و در فرآیندی کنشی، در حال نقد شدن مداوم هستند. در این میان بسیاری از ناقدان معتقدند ادبیات چیزی جز پرداختن به ماهیتِ وجودی خویشتن در فضایی آرام و آزاد نیست که به وسیله زبان بیان میشود. حال در این مسیر میتوان حقیقت خویشتن (Self) را در دایرهای به فراخناکیِ نظرات دکارتی تا هایدگری بررسی کرد اما چه همراه با دکارت بگوییم «من میاندیشم پس هستم»، چه از دریچهی خودآگاهی در باب ادراک انسانِ «جان لاک» نگریسته و چه به منِ مطلقِ «فیخته»، خودآگاهی مطلق «هگل»، من به مثابهی عاملِ ارادهی معطوف به قدرت در آثار نیچه، «خودِ» فرویدی و هوسرلی یا حتی «دازاین» هایدگر نظر کنیم، خویشتن مبنای ساختی و شکل دهندهی ذهنیتیست که مؤلف با استناد و تکیه بر آن به تولیدِ کالای ادبی مبادرت میورزد.
از نخستین رمانهای جهان که عمده آنها با روای اولِ شخص روایت میشد تا شعرهای رمانتیکِ «ویلیام بلیک» و «چارلز کینگزلی» هر کدام به نوعی، مفهومِ «من» را تأئید کردهاند. بر همین مبناست که گرایشهای گوناگون و سبکسازیهای ادبی، «ذهنیت»، بازنمایی شده در قالب شعر و رمان و نمایشنامه را به طورِ خستگی ناپذیری بسط و گسترش دادهاند، حال ذهنیت، چه ذهنیتِ راوی را ملاک کنشِ نوشتن قرار داده و چه ذهنیتِ شخصیت، موضوعی که ثابت و رایج مانده است چیزی نیست جز «خویشتن» و ارائهی مفهومی نوشده در این مضمون. در این میان گرایش به هر کدام از تعاریفِ «من» در سویه و آثار اندیشمندان را بپذیریم، مفهوم «دیگری» نیز خواه ناخواه پدید آمده و ادبیات در چرخهی پرداخت به «ذهنیت» و «عینیت» قرار میگیرد. بنابراین شاید برای روشن شدن بحث و نتیجه گیری از اینکه ادبیات چیست بتوان با احتیاط این جمله را نیز پیش از تعریف پیشین بیان کرد: ادبیات استفاده خاص از واژههاست که خویشتن را کاویده و بازنمایی میکند.
روبهرو شدن با چنین تعریفِ پیچیدهای، بی شک برداشتِ سنتگرایانه از ادبیات، یعنی کاربردِ احساسی و عاطفیِ واژهها را به محاق میبرد. کافیست به این نکتهی سهل و ممتنع پی ببریم که از افلاطون تا بارت (و حتی پس از آن) درباره ادبیات سخن گفتهاند و میگویند. بدیهیست که در این میان نه تنها ادبیات، کنشی برگرفته از تمامِ خواصِ بشری از جمله خلاقیت و اندیشیدن است بلکه به نوعی دیگر، خود، تمامِ تاریخِ اندیشه هم هست. هیلیس میلر در یک تطبیقِ خلاق، با درکنار هم قرار دادن دو رمان همنام، یعنی «رابینسون کروزوئه» و «رابینسون سوئیسی و اهل خانواده» اثر ویس، این سیر تاریخی را در سپهر اندیشه مشخص میکند. یکی معاصر هگل است و دیگری همعصر با کالریج و شلی
*این یادداشت در شماره 79 مجله همشهری ماه منتشر شده است

1 یادداشت شما:
و آن تعریف پارگراف آخر به خوبی در راستای"من، دیگری است" قرار می گیرد، هنر برای هنر احتمالا؟ و بر خلاف ادبیات ملتزم که "دیگری، من است".
ایوان کلیما در روح پراگ با نقل قولی می نویسد: من چهره واقعی خودم رامی شناسم و تنها وظیفه ای را که بر دوش دارم می دانم:ساختن این چهره با حوصله تمام و با همه ی عشق و مهارتی که در ید قدرت من است."بازساختن" آن؟ این یعنی چه؟یعنی بدل کردن شعله به نور.چیزی جز چندپاره استخوان که مرگ با خود می برد."
فراموشی خود، مرگ است. اثرادبی واقعی، فراموشی را انکار می کند و با آن می ستیزد: چون می آفرینم پس با مرگ می ستیزم.
ارسال يک نظر