![]() |
| دروازهی قادسیه بغداد ساخته شده از کلاه خود سربازان ایرانی |
تاریخ جنگهایی که به بهانه یا دلیل نژادپرستانه در دنیا اتفاق افتادهاند برخی را به این انگاره نزدیک میکند که دشمنی برابرنهادهای از نژادپرستیست. حال اینکه برای دشمنی میتوان بهانههایی دیگر هم تراشید. یکی از نهادههای جایگزین در این وادی تمامیت ارضیست که بنا بر احساسات و اشتراکات جمعی بشرِ سدهها پیش به شکل قانونی امروزی درآمده و در قاموس دیپلماسی و حقوق بینالملل رسمیت یافته است. دیگر بهانهها هم برای ظهور ابژهی دشمنانگاری وجود دارد که اگر نیک بنگری چندان مترادف ابژهی نژادپرستی نیست. اما چندیست در صفآراییهای فیسبوکی مطالبی قلمی شده دال بر برابر نهادن ابژهی دشمنی با نژادپرستی که نه تنها یک خوانش نادرست از دو مفهوم از یکدیگر جداست، بلکه دامن زدن به حس قدیمیِ رزمجویی عرب – عجم است. آنچه این چند روز در وادی غلطخوانی مصرعی از فردوسی، که در هیأت یک صفحه فیسبوک درآمده است (یعنی: عرب هر چه باشد مرا دشمن است) من را به عنوان یک ناظر بیرونی بر آن میدارد تا از دیدگاهی غیر قطبی (عرب – عجم) دست کم موضوع را از زاویهای دیگر بررسی کنم و آن ابتدا روشن ساختن تمایز میان واژهها و مفاهیمی است که اگر چه از حیث وقایع تاریخی به هم آمیخته شدند، اما با هم متفاوتند. و در گام بعدی نقدِ دیدگاهی است که تعارض شهروند ایرانی با قوم و قبیلهای دیگر را قابل بازخوانی ندانسته و یکسر به نژادپرستی محکوم میکند.
زبان و سوءتفاهم؛
به طور کلی نمیتوان از این واقعیت فاصله گرفت که در طول حیات بشر، به ویژه در بازیابی تاریخِ مفهومِ «جنگ» بسیاری از نزاعهای طبقاتی، اقتصادی، هژمونیک و غیره، بهانهای نژادگرایانه داشته است. به عنوان مثال دیدگاهی که جنگ را برساخته و همزمان نابودکننده مفهوم تمدن میداند (دیدگاه آکسفوردی)، در مثالهای خود تاریخ دشمنیهای قومی – قبیلهای که سرنمون نژادپرستی (راسیزم) است را به کرات آورده است. آنچه یونانیان در لشکرکشیهای خود بنا به برترانگاری تمدنی با غیر یونانی (بربرها) میکردند، یا جنگِ قرن بیستمی سپاهِ رایش با اقوام اروپایی دیگر همه ناظرانی بر این واقعیتاند که تاریخ دشمنی با تاریخ راسیزم گره خورده است. این دیدگاه چون قدرت محرکهی تاریخ را نیروهای معنوی و روح جمعی میداند به راحتی میتواند از نزاع جالوت و داوود تا جنگ جهانی دوم نمونههایی روشن از جنگهای نژادمحور بیاورد. اما این همهی مفهوم دشمنی نیست و در پی آن همهی جنگ. شاید آنچه در این میان محل سوءتفاهم برای پیوند معنایی این دو مفهوم است، زبان باشد.
دشمنی و راسیزم به عنوان دو نشانهی به هم تنیده در ساختار رفتار اقوام در اقلیمهای مختلف که یا ریشهی تاریخی داشته و یا خود به نوعی برای خود تاریخ مینگارد، این ذهنیت را به وجود میآورد که هر کلام که بوی دشمنی را به مشام برساند تنیده بر نوعی راسیزم است. این در حالیست که نژاد را دایرهای فراخ به وسعت جنسیت، خواست طبقاتی، رنگ پوست، تاریخ تمدن و مفاهیمی از این دست بدانیم. حال آنکه اگر از درون دایرهی نظریات زبانشناسان ساختارگرا موضوع را بررسی کنیم، راسیزم به عنوان جزئی (یا نشانهای) از دو عبارت و معنای بزرگتر (جنگ یا دشمنی) شناخته شده و در بررسی زبانی، گزارهای منفرد و مستقل از آن دو گزاره دیگر است که یا به ساحت آن دو وارد میشود یا به نوعی فروخفته در ساختار نشانهای خود به حیات زبانی ادامه میدهد. به این ترتیب، از آنجا که بررسی تاریخی نشانهها حاکی از نوعی همنشینیِ با قدمت بسیار دو مفهوم کلی (دشمنی – نژادپرستی) است، ادغام درون معنایی آنها را طبیعی جلوه میدهد، در صورتیکه هر دو سوژه یا بهتر بگوییم ساختار نشانهای، دو مفهوم مجزا از یکدیگرند و تلفیق خامدستانه از آنها شکلی از اشکال ناسازه در زبان نوشتار، به ویژه در متون علوم سیاسی و اجتماعی ایجاد میکند. در نتیجه و به تعبیری آشکارتر، میتوان گفت هر دشمنی منتج از نژادپرستی نیست و هر نژادپرستی لزومأ به دشمنی نمیانجامد. درست مانند موضوع دشمنی تاریخی ایران و اعراب که معنای عمومی آن نژادپرستی نیست، هر چند ممکن است برخی به واسطهی گرایش نژادپرستانه، به دشمنی رسیده باشند.
ایرانی – عرب، دفاع – حمله
پاسخ به چرایی دشمنی ایران و کشورهای عربی موضوعی پیچیده است. در سیر تطور این دشمنی گاه وقایعی ظهور کردهاند که موضوع دشمنی را به تأخیر انداخته و یا به آن سرعت بخشیدهاند. اما آنچه در حیطهی تاریخ تمدن اقوام همسایه رخ داده حاکی از آن است که بنیان این رودررویی گاه آمیخته به خشونت زبانی یا فیزیکی، اقدام تهاجمی یک گروه به دیگری بنا به رسوب عقبماندگیهای فرهنگی و تاریخی بوده است. به این معنا که اگر نقطه عزیمت تاریخی دشمنی ایران – اعراب را زمان صدر اسلام و در اوجش نبرد قادسیه بدانیم، ظواهر تاریخی نشان میدهد اعراب نخست اقدام به روشن کردن شعلهی خصومت کردهاند و در پی فجایعی نصیب یک طرف دیگر شده که خصومت اگر چه در لایههای متعدد معنا یافته اما همچنان باقیمانده است. نیاز به تاریخنگاری مجدد و ارجاع به متون مکتوب ادبی و تاریخی پیشینیان نیست که آنچه به عنوان صدور آیینی نوظهور به ممالک محروصه همجوار رخ داد، همراه با چه فجایع انسانی و فرهنگی بوده است. در این میان آنچه بیشتر مورد آسیب قرار گرفته همان چیزی است که خود امروز به دلیل در هم پیچیدگی نظام نشانهها، در هیأت زبانی ناهمگون و افلیج به دست ما رسیده است. زبانی که خود محل سوءتفاهم است و آنچنان درنمیگیرد که در روشن ساختن مفاهیم حوزههای بومی حتا به کار آید، چه رسد به تبیین مسائلی در قاموس فرهنگ و ادبیات جهانشمول.
به این ترتیب در اینجا اندام آسیب دیدهی پیکر بشری که به دست پیکری دیگر مجروح شده، چونان گلوبولهای خونی بنا به هر راهحل ممکن اقدام به بازسازی خود میکند. در این بازسازی اما آنچه ظاهر امر نشان میدهد دریغ کردن موهبتهای طبیعی عضو آسیب دیده به همان عضو مهاجم نیست. به این معنا که عضو آسیبدیده (ایران) به جای تهاجم متقابل به عضو مهاجم (اعراب) بیشتر به بازسازی و ترمیم فرهنگ خود با نگاه به فرهنگ جدید سوغات آورده شده کرده است. درست مانند زمانی که شاعر درباری صفاریان به قصد جلب صله برای یعقوب شعری به زبان عربی خواند و ندانست که او با این موضوع مشکل دارد. اما نماینده آن روزهای قوم آسیبدیده (یعقوب) بر خلاف سلاطین و خلفای عرب، سر از تن آن نگون بخت جدا نکرد و تنها به این بسنده کرد که فرمان دهد، پس از این اشعار به فارسی در نزدش خوانده شود. این نمونهای تاریخی از آن واقعیتی است که ایرانیها به جای معارضهی متقابل بیشتر به بازسازی خود پرداختند. تبدیل آئینهای زرتشتی به آئینهای عاشورایی نمونهای دیگر از این بازسازیست.
حال با این پیشزمینه تاریخی – فرهنگی، و با نگاه به گذشتهای سراسر تهاجم و دفاع، رفتار غیر مسالمتجویانه ایرانی نسبت به اعراب چندان معنا و مفهوم نژادپرستی نمیدهد. از این بگذریم که هماکنون هم ایرانی از تهاجم ستیزهگرایانه و از قضا به تام و تمام راسیزتی عربها در امان نیست. اما نکته دیگر و شگفت داستان تمایز قائل شدن ناخودآگاه ایرانیان مابین عرب و فرهنگ تزئینی - آئینی عرب است. به این مفهوم که ایرانیان اگرچه در آشکار و نهان عدم میل به سلطهجویی عرب و اعراب را اظهار کردهاند اما در ناخودآگاه به نوعی رابطهی فرهنگی آشتیپذیری با اعراب داشتهاند. اگر چه نگاه دقیق به این مقوله خود مجالی فراخ میطلبد اما برای فهمش کافیست به بازخوانی ایرانیان از هنرهای سنتی عربی از جمله موسیقی و رقص چشمی گذرا داشته باشیم.
در نتیجه به گمان من و در وهلهی نخست مفهوم دشمنی ایرانیان با اعراب (از رابطهای معکوس و از سمت ایرانی) معنا و مفهومی دال بر نژادپرستی نداشته و ممزوج کردن این دو موضوع در واکنش به رفتار ضدعربی برخی کاربران ایرانی فیسبوک غلطخوانی آشکار است. در گام بعد اگر چه به شخصه بر مبنای نظریههای آشتیطلبانه اجتماعی - سیاسی، معتقدم، سوای رخدادهای تاریخی و فرهنگی، باید کل رابطه ایرانی – عرب را مورد نقادی قرار داد و به نقطهای مطلوبتر از آنچه به کینه یک طرف و قصاوت طرف دیگر ممزوج است، رسید، اما در عین حال ظواهر و مطالعات تاریخی و فرهنگی نشان میدهد نگاه ناملاطفتآمیز ایرانی به عرب چندان هم غیر طبیعی و دژمخوی نیست

0 یادداشت شما:
ارسال يک نظر