از خانه و کاشانه بیرونم انداخته اند. چار دیواریم خانه ام نیست. به چار میخ می ماند این چار دیواری. سخت نفس می کشم. سینه سنگستان آرزوهاست و سر، گورِ سوداها. زمان، دیر گذر است و اطراف، تجسد دوزخ.
از خودم دست می کشم. خود؟ خودی مانده در تهِ کاسه ی پیکر؟
رخت بر می بندم. سیاهِ خیابان ها را تاشی قرمز طرح می کنم، به اطراف اندامم، اندام مان. سرِ سودایی می رود به خیابان ها، کوچه های قرمز، به بوسه بر خاک های سیاه.
تن می شویم. سر تا پا، در دریایی عمرم. بی باک جست می زنم سمت ظلمات برزن ها، به استجابت یک نفیر. چیزی نیست جز یک زخم و خلاص. می روم جنگ، در این خاکستریِ بی باد و آفتاب.
سلام!
من بیست و هشت ساله ام. بی بیست و بی هشت. بی خانه و بی نفس. بی سینه و بی گور.
چند مداد قرمز می خواهم. چند فریاد و چند سنگستان آرزوی بر دل. چند ریگ بر کف خیابان های سیاه تا واپسین تاشِ قرمزم را به سطحش نقش کنم. هیچ صدایی هم که نباشد فرقی نمی کند، تنها دستی به امانت زیر سرم بگذارید تا گور-منزل ام، بی هیچ صدای نفس لاشخوران. فقط همین! خداحافظ.
.....................................................
این سرنوشتم نبود. نسیمی که از سنگ شبق گون چشم هات می آمد، سد شد پیشِ پای لنگم. من به جنگ نرفتم چون آتش نسیمت سوزانده بود پیکرم را، پیش از آنکه درفشی غیر، سینه ام بدراند. حالا این منم و راهی که با تو می کوبمش. بانوی تمام اردی بهشت ها. بانوی پیش از جنگ و بعد از شب.
عنوان این مطلب از کار مشترک محسن نامجو و عبدی بهروانفر برگرفته شده و متن نیز از همین جمله الهام گرفته است


ساحري بايد... با سرانگشتاني از جنس آسمان ... كه درد را از تن خسته ي بيست و هشت ساله بيرون كند ... آنجا كه اندوه بيست و هشت سال بي نفس بودن استخوانهايش را متلاشي ميكند ..
ساحري بايد و لاغير. خلاص.