سالی که گذشت سالی نبود که از ابتدا انتظارش را داشتم. هیچ سالی آنطور نیست که انتظارش را داشتی. امسال هم مثل هر سالی که آمده است و رفته یا می آید و می رود. سال 1387 بسیاری از دغدغه هایم را کنار گذاشتم و یک سال فقط نظاره کردم. آنچه از نگاهتان می گذرد مروری بر آن نظاره هاست.
در حالی که 6 ماهه اول سال در بدنه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مسوولیت روابط عمومی دانشکده چاپ و همزمان هشتمین جشنواره صنعت چاپ را بر عهده داشتم با نکات جالب توجهی برخورد کردم.
جشنواره صنعت چاپ در زیر مجموعه همان معاونتی برگزار می شود که از قضا جشنواره شعر فجر نیز برپا شده و می شود. جشنواره چاپ پس از هفت دوره برگزاری امسال مراسم پایانی خود را در شهر قم برگزار کرد تا از سویی اختتامیه را به یکی از شهرهای مهم صنعت چاپ و نشر ایران برده و از سوی دیگر به خاطر نگاه خاص حاکمیتی به این شهر مذهبی توجه و نظر بزرگانی چون رییس جدید مجلس شورای اسلامی یعنی علی لاریجانی را به این جشنواره و در کل صنعت چاپ جلب کند. اگر چه لاریجانی چند هفته پس از جشنواره کلنگ شهرک صنعتی چاپ قم را بر زمین کوبید اما به جشنواره نیامد تا همگان به کم اهمیت بودن این حوزه در ساختار وزارت ارشاد بیشتر از قبل پی برند. اما جالب توجه تر اینکه بر اساس برآورد هزینه اولیه جشنواره برنامه های جنبی جشنواره – به جز مراسم پایانی که به میزبانی قم بود- حدود یک میلیارد و سیصد میلیون تومان بود اما پس از کناره گیری دبیر سابق جشنواره یا به عبارت دقیق تر برکناری او از سمتش، هزینه ها با خست فراوان مدیرکل محترم به حول و حوش 500 میلیون تومان رسید که در مقایسه با سال پیش از آن کاهش شگفت انگیزی داشت. گذشته از آنکه دفتر امور چاپ برای تسویه حساب با پیمانکارانش چک های به تاریخ روز قیام خونین (15 خرداد) سال بعد را داده است، نکته مهم اینجاست که چطور معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برای برگزاری جشنواره شعر فجر که به مراتب کم هزینه تر می نماید حاضر است حدود 17 میلیارد تومان هزینه کند و ارقام را به نقد پرداخت کند اما برای جشنواره صنعتی – فرهنگی چاپ از پرداخت همان هزینه محدود نیز خست به خرج دهد. برداشت من این بود که در حوزه شعر برای مقابله با جریان های دگر اندیش باید بیش از اینها نیز هزینه کرد اما در مورد چاپ کسی آنقدر مایه ندارد تا پایه های سیاست های فرهنگی را بلرزاند. پس چاپ فرزند زن صیغه ای وزارت ارشاد است.
سینمای ایران امسال نحیف تر از هر سال بود. سینمایی که اخراجی ها صرف نظر از اینکه سازنده اش کیست گل می کند و سینمایی که در آن تقوایی و مهرجویی فیلم نمی سازند و بیضایی عزیز آنقدر عصبی است که فیلم هایش از سازنده اش فرسنگ ها فاصله دارد. سینمایی که معتبرترین جشنواره فیلم مستندش را از پایه گذارش می ستاند و به شخصی غیر سینمایی واگذار می کند باید نیز اینچنین فقیر و مریض باشد.
از نگاه من کنعان ساخته مانی حقیقی بهترین فیلم نمایش داده شده در سال 1387 بود. فرصت نوشتن درباره این فیلم اینجا نیست همین را بگویم که از دیدگاه من بیننده حقیقی و همکار فیلمنامه نویس اش اصغر فرهادی توانسته بودند شخصیت زن امروز ایران و در کل ماهیت زن معاصر را خوب نمایش دهند. موجودی که هر چند در ظاهر به تفاوت و روشنفکری متظاهر است اما در نهایت اسیر سنت ها و خرافه است. فیلم های جشنواره فجر را به جز «وقتی همه خواب بودند» ندیدم. اما تصور نمی کنم انقلاب اساسی رخ داده باشد. نکته حایز اهمیت برای من در سینمای ایران در سالی که گذشت این بود که خسرو شکیبایی درگذشت و سینمای ایران معیار بازیگری اش را از دست داد. به جز آن احمد آقالو نیز رخت سفر بست و بیشتر از سینما تیاتر را از وجود بازیگری توانمند و متفاوت محروم کرد. خیلی بد است که اتفاق مهم یک سینما مرگ کس یا کسانی از خانواده اش باشد. بازی گلشیفته فراهانی در فیلم متوسط رو به پایین «پیکری از دروغ» نیز بیش از آنکه برای سینمای ایران افتخار باشد برای خود بازیگر دست آوردی مهم است و موفقیتی غیر قابل انکار. اینکه هیاتی از آکادمی فیلم آمریکا نیز به ایران سفر کردند و 10 روزی اینجا بودند هم البته به لحاظ خبری قابل ارزیابی است و ارزیابی اش به عهده آنها که نسبت به این خبر تحریک شده اند.
کتاب های فراوانی در سال 1387 چاپ و منتشر شدند. سهم ادبیات در آنها بسیار کم بود. تقریبا هیچ مجموعه شعر قابل توجهی نبود و انواع و اقسام «کافه ها» سهم داستان ایرانی بود. من از فهم این موضوع عاجز مانده ام که چطور نسلی که گلشیری و هدایت را داستان نویسانی متوسط می دانند و یک بهرام صادقی را –آنهم فقط برای خالی نبودن عریضه- می ستاید چرا خود هیچ به دست من نمی دهد تا گلشیری و هدایت را فراموش کنم یا دست کم تشویقم کند تا به جای وقت گذاشتن برای «گیم فیفا 09» کتاب هایشان را بخوانم. درباره ادبیات سال 1387 همین را دارم که بگویم.
سالی را که پشت سر گذاشتیم بیشتر از هر سال دیگر موسیقی گوش کردم. به کشف دیر هنگام white snake, dream theatre, camel, agora و soul fly نایل آمدم و با «کیوسک»، «چاووشی» و «عبدی بهروان فر» حسابی صفا کردم. اما اتفاق مهم انتشار آلبوم جدید گروه محبوبم metallica بود که سوای ترک های فوق العاده اش عنوان ویران کننده ای نیز داشت death magnetic .
در حالی که دنیا برگزاری کنسرت های بزرگی را تجربه می کرد، تنها موفق به حضور در یک کنسرت در کشور فرهنگ خیز خودمان شدم. دلیل حضور در کنسرت مشترک مهران مدیری، مانی رهنما، رضا یزدانی و علیرضا عصار دو چیز بیش از بقیه بود. یکی اینکه به برنامه ضد ایدز یونیسف کمک کنم و دیگری اینکه برنامه ای برای سفر پدرم به تهران مهیا کرده و جمعی به اتفاق خانواده کنسرتی هم رفته باشیم.
دو سالانه عکس ایران نیز وضعیتی بهتر از سایر ویترین های فرهنگی سال نداشت. حال و روز هنرهای تجسمی را بد و وخیم گزارش می کنم چون فارغ از هر چه که در ایران می گذرد تابلوی هنرهای تجسمی ما در موزه بریتانیا آنچنان بالا رفت که از این پس تمام قاب سازهای بازار سید اسماعیل می توانند ادعا کنند هنرمندی مدرن اند. فاجعه تابلوی تختی را احتمالا خیلی از شما در رسانه ها دیدید.
فجایع رسانه ای نیز کم و بیش در گفتار خیلی ها آمده است و من تکرارش نمی کنم. فقط همین و بس که بوق رسانه ای بریتانیا بوقچی های خوبی از ایران جمع کرد و برد.
سال خوبی داشته باشید

0 یادداشت شما
ارسال يک نظر