هر چه دنیای ارتباطات فراختر می شود، حوصله ی ساکنان این دنیا برای خواندن تنگ تر می شود. بارها به خودم گفته ام در این وبلاگ را گل بگیرم بهتر است. دوست ام بنفشه محمودی می گفت: «نوشتن وبلاگ برای ما شده مجالی تا به هم بفرمای دید و بازدید بزنیم.» (نقل به مضمون) راست می گفت. انصاف که می دهم، می بینم خون دل خوردن برای نگاشتن تجربه هایم – تجربه هامان- فرسودن در خویش است. انگار این مشکل از کناب نبود که کسی سراغش را نمی گرفت. گویی تیر جناب «بیل گیتس» هم که آرزومند خواندن مردمان روی صفحه ی مانیتور بود به سنگ خورده است. انگار نوشتن دیگر فقط دل گویه ای را ذبح کردن در بیرون خودت است و نوشته ها تجسد داشته هایت.
گویی که تیمارگری هم بر سر این بیمار محتضر رسد. چه می شود؟ جز فاتحه ای نثارش چیزی دیگر برای گفتن دارد؟ تو! دوست من که حالا این خط را می خوانی چه برایم داری؟ با من از چه می گویی؟ از تجربه هایت؟ از خاطره هایت؟ از خواب هایی که دیگر نمی بینی شان؟ از رویاهات که دیگر نقش بر آب شده اند؟ اینی که من می نویسم کجای تنت را می لرزاند؟ کجا می رود و تو با او چه می کنی؟ خطی به چند می خری با دلت؟ با هوشت؟ با زبانت؟
یا همه ی اینها نه! اینی که من می گویم غلط! می خوانیم. فرمایش شما درست. چرا من بنویسم که تو بخوانی؟ نوشتن من به چه کار تو می آید؟ نه فقط آنچه من می گویم، گفتن و نوشتن از تجربه ها کجای جهان خواندن ماست؟ اینها تعارفند که برایم پیام می گذاری: «لذت بردم»، «دستت درد نکند»، «عجب شعری بود!»، «قلم خوبی داری!»
ممنون، ولی به جان خودم که تعارف می کنی. من نه خوب می نویسم و نه شعر گفتن بلدم. نه لذتی به تو می دهم و نه وقتی را که می توانستی به کار دیگری صرف کنی به یک آبادی رهنمون کرده ام. فقط فرصتت را تلف کرده ام و زمانت را هدر داده ام و این اشکال تو نیست. ایراد از من است. ایراد از من است که گمان می کنم تجربه هایم ارزش بازنمایی دارند. مشکل درست از خود من شروع می شود وقتی که احساس می کنم ممکن است از خواندن «Looking For Love» چون من لذت ببری. یک جای کار من می لنگد آن زمان که فکر می کنم طعم قهوه ی تلخ امکان دارد لحظه ای از عاشقانه هایت را به یاد آورد. من اشتباه کرده ام که پنداشته ام حدس قریب به یقین «چارلز کینگزلی» برای تو هم نامی وسوسه کننده است و هزار اشتباه دیگر و کرور کرور خبط فاحش.
خودمانیم. چه مهم است که نعره های حنجره ی زخمی «پهلوون اکبر» با جگر احسان چه می کند؟ یا درافشانی های یک مدرس رشته ی ارتباطات چقدر خونش را به جوش می آورد؟ آزار حرف های سیاسی تا کجا روحش را می خلد و سرمای مرگ آور امام زاده هاشم چه رویایی برایش می سازد؟ نه من! تو تا حالا از خودت پرسیده ای چرا «شیرین سعیدی» اینقدر کم حرف شده؟ رنگ پاییز با «ابوالفضل سلمانزاده» چه می کند؟ «آزاده صالحی» چرا اینگونه بی قرار رفتن است؟ باران «سحر باباخانی» را یاد چه چیزها که نمی اندازد؟ «مصطفا خلجی» چرا چون من گهگاه به این فکر می کند که بلاگش را دود کند و به هوا بفرستد؟ «فرزانه ابراهیم زاده» چرا اینهمه دلگیر می نویسد؟ کودکی های «بنفشه محمودی» چرا اینگونه در امروزش سرک می کشد؟ لابد به خود گفته ای:«به من چه!» راست می گویی. این نخستین پاسخ به نوشته های تجربه گراست. تو فکر می کنی تجربه آدم ها مال خودشان است. اما این را هم به خود گفته ای چرا این آدم ها تجربه هاشان را با تو واگو می کنند؟
دوست من. تو به من نگفتی که ترجمه ام از «وایت اسنک» 5 غلط فاحش دارد. نگو زبان نمی دانستی! تویی را می گویم که خود مترجمی! (گویی که من نیستم) من تنها دست و پا زده ام تا حسی از خود با تو به اشتراک بگذارم. با این همه گفتم، هیچ حرجی بر توی خواننده نیست. این منم که اشتباه کرده ام و بازهم می کنم. چون چاره ای جز ذبح زیسته هایم در معبر زمان ندارم. باید جایی خواب هام را تعبیر کنم. جایی رویاهام را بکشم. خاطراتم را به آب دهم. تو می توانی زیسته ها را نخوانی. من نمی توانم زیستن هام را به باد ندهم.


بابا دهنم آسفالت شد تا يه نظر بنويسم....
نميدونم چي شاكيت كرده كه اين مطلب رو نوشتي؟؟؟
ميدوني خوراك ملت چيه؟؟؟ جك بنويس ...س شعر بنويس، عكساي فان بزار، اينجوري كلي بازديد كنندگان وبت بيشتر ميشه...
سلام
نگاه دقيقی كرده بودی به مسأله و گلايهات ر كل وارد است، اما نمیشود توقع داشت كه مخاطب دنبال ما بيايد، مايی كه مینويسيم. اين كه مخاطب نديده، همان مخاطب خاص را میگويم، به خاطر ماهيت غيرحرفهيط وبلاگستان است كه به هر حال، آدمها اينجا برای دل خودشان میروند و میآيند، اما از سويی آداب تعارف هم دست از سرشان بر نداشته و اگر چيزی باب دلشان نباشد، تنها به خاطر خوشآمد نويسنده كه آشناشان هست، اعلام حضوری میكنند. درست عين بسياری از آدمهايی كه در مجلس ختم شركت میكنند از سر حرمت به خانوادهی متوفی بی آن كه اعتنايی به كيستی مرده ندارند و كم و كيف جلسهی ذكر مصيبتاش.
يك چيز جزئی هم اين كه تا انجا كه میدانم اين آرزوی «تيم برنرز لی»، مخترع وب، بوده كه روزی برسد هر بنی بشری يك صفحهی وبنوشته داشته باشد از خودش.
يكی دو سه تا ايراد تايپی در نظرم رخ داد. مثلا از «در» دالاش افتاد يا جايی «ی» شد ط . همين طور فعل و ساختار يك جمله هم از دستام در سر ضرب نوشتن در رفت. اين جمله را میگويم: «... بی آن كه اعتنايی به كيستی مرده كنند و كم و كيف جلسهی ذكر مصيبتاش.»