من با تپانچه دوئل نمي كنم
شمشير ؟
فرسوده است و زنگاري ديگر اين پير
سوراخ سوخته در ميان سينه يا پيشاني؟
نه شكوهي مي تاباند ديگر نه برق شهامتي
سال ها پيش نوشتم:
«گلوله ميان دو چشم زيبا زيبا نيست
زيبا فقط
خال زمردين ميان دو ابروي كولي است»
كلوخي ؟
نه: قابيل ات خواهد كرد
گُلي
يا
گِلي
اين بود كه جگر آن دلاور را شكست
تو اگر مي تواني
بوسه اي شليك كن
تا تمامي ارتش هاي من به زانو در آيند برابر تو
و من قلمم را ـ به رسم شواليه هاي كهن
در كاغذي سفيد فرو مي كنم
يعني كه :
ديگر هرگز تسليم نخواهم شد
فهميدي رمز كلام را ؟
تسليم !
حالا، همین وقت که دارم این ها را می نویسم. اسرائیلی های زنجیر پاره کرده دارند عزیزان من را می کشند. عزیزان من نه آنها که سلاح در دست دارند و گاه هم آتش می گشایند به روبرویشان، آن کودک خیال بافی است که هر شب با ستاره های آسمان غزه برای خود خانه می ساخت. دخترکی با لچک سرخ و آبی است که عروسکش را به نصف دنیا هم نمی داد. پسرکی که با سیم ترمز دوچرخه اش ساز می زد و مادرشان که نان جو به شکمشان وصله می کرد.
عزیزان من دارند می میرند آقایان و خانم ها.
عزیزان من همان دختر 18 ساله و پسر 20 ساله ای بودند که قرار خواستگاری را برای بهار می گذاشتند و پنهانی اقوامشان پشت دیوارهای مخروبه بوسه می گرفتند از لب هم و بعد گونه های جفتشان از شرم سرخ می شد. همان ها که در مدرسه ابجد از بر می کردند. آنها که رفتند مادرشان را دیدند و چون بازگشتند برای همیشه با او وداع کردند.
خانم ها و آقایان:
از من بر نمی آید تا برای همه آوارگان رفح و غزه در آپارتمان 60 متری ام جا باز کنم. من فقط دستم برای دشنام دادن به مرزبانان مصری که بر آوارگان تیغ می کشند باز است و زبانم به روی هر حرامزاده ای که تفنگ بر کودک می کشد باز. من توان آن ندارم تا برای همه بچه های بی گناه زخم خورده از جنگ بوسه شلیک کنم، من فقط اشک دارم حالا تا بریزم بر لباسم و بغض دارم تا بسته کنم برای همه آنها که با واژه «جنگ» رفیقند.
جنابان و سرکاران
دلم حالا مثل هر روز این کثافت زمین گرفته. می خواستم با ترانه ای از گروه محبوبم «white snake» خدمت برسم. اما بی توجه بر تمام ستیزه جویی ها که این روزها از شرق و غرب می بینم و می شنوم، و تنها به خاطر دوستان بی گناهم در همه دنیا که سینه شان با سرب گداخته سوراخ می شود، نتوانستم و این شد عاقبت پیشکشی امروز خیابان یکطرفه.
آهای
کسی به من گوش می ده؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نه دوست من. هیچ کس صدایت را نمی شنود. بد چیز بی پیری است پول. عرب ها خفه شده اند و ایرانی ها فقط گلویشان را پاره می کنند و شاخ و شانه می کشند. هیچ کس به فکر بچه های بی گناهی نیست که له می شوند. دنیا را کثافت برداشته. کی تمام می شود؟
چند روز که ار نوشتن این پستت بگذرد وبلاگت پر می شود از آن نظرهای احمقانه که: «وبلاگ قشنگی داری. به من هم سر بزن!» انگار همه مسخ شده اند و حساسیت های انسانی شان را از دست داده اند.
http://novemberrain.blogfa.com/post-242.aspx
این لینک را هم بخوان و نظرات زیرش را هم همین طور تا ببینی مردم تا چه حد حساسیت هایشان را از دست داده اند.