مطلبي از دوست ارجمند و روزنامه نگار موفق «مصطفا قوانلو قاجار» در وبلاگ شخصياش باعث شد چند روزي دوباره به «نظريه فيلم» و تئوري هاي مرتبط، همچنين نظريه هاي ارتباطات و رسانه بازگردم. متن زير حاصل تاملات اين دوره چند روزه است.
نقد نقد رسانه اي
هنوز جاي بحث دارد كه برنامه هاي نمايشي در مديوم «تلويزيون» آيا در مقوله «نقد نمايشي محض» مي گنجند يا نه؟ به عبارت ديگر آيا سريال هاي تلويزيوني از آن منظر كه فيلم هاي سينمايي يا نمايش هاي صحنه اي قابل نقد هستند، ظرفيت نقد هنري دارند يا بايد از منظر دانشي جديد به آنها نگريست؟
اگرچه معتقدم در عصر «ميان ژانر» يا «پساژانر» در حركتيم و كاربرد و تاثير ژانرها در يكديگر به امري معمولي و باورپذير بدل شده است اما اينجا مي خواهم به بازبيني و رمزگشايي از غلط خواني هاي اين تاثيرها و كاربردهاي ميان ژانري بپردازم. به بيان واضح تر مي كوشم تا در مجالي مختصر مشخص كنم: «آيا منتقد در مواجهه با يك برنامه نمايشي در مديوم تلويزيون مي تواند با ابزار نقد ژانري ديگر -به عنوان مثال رسانه- به نقد اثر نمايشي تلويزيوني بپردازد؟» در گام نخست و در قاموس متخصصان رسانه همانكه مشخص شود تلويزيون يك «مديا» يا «وسيله ارتباط جمعي» است، پاسخ سئوال روشن مي شود و در جواب مي آيد:«بله». اما وقتي دايره بحث را وسيعتر كرده و به ويژگي هاي نمايشي يك توليد تلويزيوني اشاره كنيم شايد نياز باشد صاحبنظران محترم رسانه با تامل بيشتري به پرسش، پاسخ دهند.
كارشناسان رسانه هر نوع وسيله ارتباط جمعي و حتي غير از آن را به ميدان «شكل و محتوا» بدل مي كنند. سراغ تحليل و تفسير مي روند و اجزاي هر «اثر» را به مثابه يك «پيام» تشريح مي كنند. ورود هر مولفه به وادي رسانه در بطن خود مجوزي است تا رويكرد «تحليلي-تفسيري» به كار آمده و «اثر» جولانگاه نظريه هاي ارتباطي و «پيامي» شود. اما اين گروه از صاحبنظران بايد توجه كنند كه پيكان نقد آنها چه مقصدي را هدف گرفته است و آيا نمايش به مثابه «اثري هنري» قابليت نگاه تفسيرمدارانه دارد؟ به طور كلي بسياري از آثار نمايشي «داستاني»اند و به «درام» ربط مستقيم دارند. اگر چه برخي نظريه پردازان نظير «روبر برسون» بر تفكيك ماهوي آثار نمايشي و سينمايي تاكيد كرده اند اما بسياري نيز نظير «مارتين اسلين» معتقدند: «هر دو هنر سينما و تئاتر زيربنای مشترکی دارند و آن درام است.» در هر دو نگاه اما يك چيز مشترك است و آن پذيرفتن واژهاي به نام «هنر» يا «Art» و شمول آن بر تئاتر و سينما است. آثار نمايشي تلويزيوني نيز اگرچه در مديومي تازه ارائه مي شوند اما بن مايه هاي خود را عمدتا به لحاظ نمايشي از تئاتر و سينما گرفته اند. به آن معني كه در مولفه هاي نمايشي -مثلا در بازيگري- تافته اي جدا بافته ارائه نكرده اند. نمونه بارز اين موضوع را مي توان در آثاري موسوم به «تله تئاتر» جست وجو كرد. اين ژانر به شدت عجيب و پيچيده، خود محل مناسبي براي تطبيق داده هاي نظري پيرامون سينما و تئاتر است. براي نمونه تله تئاتر «صداي انساني - Human Voice» نوشته«ژان كوكتو»، ساخته«توكچوف» ساختاري كاملا پيچيده داشته و دائم ميان مرزهاي سينما و تئاتر در حال حركت است. خود من نخستين باري كه اين اثر را ديدم به طور كل در اين فكر بودم كه به تماشاي يك فيلم نشسته ام. بازي «اينگريد برگمن» در ميانسالي نيز به اين طرز نگاه من كمك مي كرد. درامي محكم، ميزانسن هاي متنوع، ديالوگ هاي عميق، مونتاژ غافلگيركننده و بازي روان و دراماتيك، مجموعه اي را پديد مي آورد كه شايد در يك نظر به هر چيز شبيه باشد جز توليدي تلويزيوني. داستان يا به عبارتي درام اين تله تئاتر به گونه اي است كه در انتها هيچ پيام مشخصي به مخاطب نمي دهد و در مجموع هدفي جز «لذت» بيننده را دنبال نمي كند. چيزي كه در نگاه هنرمندان به ويژه هنرمندان «مدرن» به عنوان غايت هنر مطرح مي شود. من مطمئنم اگر متخصصان رسانه با اين تله تئاتر مواجه شوند براي ارائه نظريات رسانه اي يكسر خلع سلاح اند و چاره اي ندارند جز آنكه در فرآيند لذت به دنبال مكانيسم هاي انتقادي بگردند. در نمونه هايي اينچنين كه در آثار سينمايي و نمايشي كم نيستند، چگونه مي توان از تاثير پيام بر مخاطب سخن گفت حال آنكه دركل پيامي در كار نيست. چگونه مي شود در مواجهه با اين آثار از جملاتي نظير: « آيا بهتر نبود كارگردان...» يا «نويسنده متن بايد...» استفاده كرد؟
يا در نمونه اي ديگر مي توان به پخش برخي فيلم هاي سينمايي از تلويزيون اشاره كرد. فرض كنيم صدا و سيما مانند بسياري از شبكه هاي تلويزيوني جهان به اين نتيجه برسد فيلم «سگ آندلسي» بونوئل را نمايش دهد. كدام متخصص رسانه اي به خود اين اجازه را مي دهد تا به كنكاش در شيوه هاي تاثير پيام اين فيلم بر مخاطب بپردازد؟ آيا در اين فيلم چيزي به نام «پيام» وجود دارد؟
با اين وصف سريال هاي تلويزيوني تنها آثار نمايشي هستند كه براي ارائه نظريات ارتباطي مجال مي يابند. به طور خاص سريال هاي موسوم به «روتين» يا هرشبه به اين دليل كه با بيننده عامتر سروكار دارند نمونه هاي مناسب و دست وپا بسته تري اند. نوع اين آثار به خاطر پرداختن به مسائل و موضوعات عيني و اجتماعي نيز خود خوراك خوبي به صاحبنظران ارتباطات مي دهند. به طور كلي سريال هاي تلويزيوني مرزهاي ميان واقعيت و هنر را در هم مي نوردند و اين به هم تنيدگي باعث مي شود تا حدي از خاستگاه اوليه خود فاصله بگيرند. دخل و تصرف در واقعيت در اين نوع از آثار نمايشي در حداقل خود قرار گرفته و آنچه بر صفحه تلويزيون نقش مي گيرد، برشي خام دستانه يا فرصت طلبانه از اتفاقاتي است كه در دنياي پيرامون رخ مي دهد. خوشامد يا اكراه از موضوع نمايشي اين آثار نيز به ميزان نزديكي بيننده به واقعيت يا دسترسي به مضمون اتفاق مي افتد حال آنكه يكي از مولفه هاي درخشان لذت از هنرهاي نمايشي اصل غافلگيري است. با اين همه آن بخش از توليدات تلويزيوني كه در رسته آثار نمايشي مي گنجند با ابزار نقد نمايشي قابل نقدند و هر مولفه اي كه منتقد را از اين نقطه دور كند به ضعف در بنيان هاي نمايشي آن اثر تلويزيوني بازمي گردد.
نظريه پردازاني نظير «مارشال مك لوهان» معتقد به نوعي تمايز ماهوي ميان رسانه اي مانند تلويزيون و ديگر رسانه ها چون كتاب هستند و از اين مسير به تفكيك جنسي از نوع «گرم و سرد» ميان رسانه ها مي پردازند. در اين وادي مك لوهان تلويزيون را رسانه اي سرد مي داند كه حضور مستبدانه اش باعث تيرگي و سردي ارتباط در نهادهاي اجتماعي مي شود، اما به زعم من وي نيز چون هر فرد رسانه اي به ظرفيت هاي نمايشي اين رسانه توجه نكرده است. در مقابل اين وجه تمايز تلويزيون ابعاد تجانس بسياري از بعد «نمايشي-هنري» با ديگر هنرها دارد و به همين دليل واضح نمي توان ميان نقد و تاويل آثار تلويزيوني با ساير آثار نمايشي نظير فيلم و تئاتر تفاوت بنيادي قائل شد. اگرچه اين تاكيد نافي تفاوت ژانرهاي تلويزيون در مقابل دو حوزه نمايشي ديگر يعني سينما و تئاتر نيست.
به اين ترتيب مي توان گفت اگر چه تلويزيون به عنوان پديده اي گسترده و فراگير در ابعاد و عناصري چون خبر، انتشار اطلاعات و ارتباطات، رسانه است اما در حوزه پخش آثار نمايشي تنها به عنوان يك دستگاه پخش عمل مي كند و در اين رابطه با سن تئاتر و دستگاه هاي پخش فيلم و ويديو شباهت هاي بسياري دارد. بنابراين نمي توان به صرف انحصار توليد و پخش آثار نمايشي از تلويزيون با سازوكارهاي نقد رسانه اي به بررسي اثر نمايشي تلويزيوني دست زد. شايد بهتر اين باشد كه ابتدا مشخص كنيم هنر به ويژه هنر مدرن از اساس رسانه هست يا نه؟


احسان جان بسيار استفاده كردم و لذت بردم
و لينك دادم
رفيق ما كه سوادمون به اين چيزا قد نميده...ولي حال كردم...مرسي سر ميزني...