تبييني بر «سوالهايي كه هرگز نبايد از نويسندگان بكنيد» نوشته «دوريس لسينگ»
شايد بتوان ماركس را جديترين دشمن ادبيات قلمداد كرد. اين به آن خاطر است كه او و پيروانش- روزا لوكزامبورگ، جورج تامسون، لئون تروتسكي، آونر زيس، سيدني فینكل اشتاين، كريستوفر كادول و گئورگ پلهخانوف- در معدود آثاري كه درباره هنر و ادبيات نگاشتهاند تلاش كردهاند رابطهاي ديالكتيكي- از نوع ماركسياش- ميان رئاليسم و ماهيت ادبيات برقرار كنند. اين البته آغاز ماجراست چراكه همين دسته از تئوريسينها با تمسك به ديالكتيك ماركسي، عنصر هستيبخش ادبيات به ويژه شعر و رمان يعني زبان را به نوعي شكل بيان شده انديشه و آگاهي دانستهاند. ماركس خود نيز در اشاراتي گذرا به مفهوم زبان در «ايدئولوژي آلماني» طبقهبندي پيشپا افتادهاي دارد. 1- رابطه زبان با دنياي بيرون ذهن انسان و با انديشه انسان 2- زبان به عنوان فرآوردهاي از زندگي اجتماعي، همچون دستاورد و نيز ابزار ارتباطهاي ميان افراد انسان. به اين ترتيب طبيعي است كه نميتوان از ماركس و پيروانش در مورد مباحث بنيادي زبانشناسي و از آن مهمتر ادبيات انتظار چنداني داشت.
ماركس در دوراني زندگي ميكرد كه ميتوان از آن به دوران «پيشاسوسوري» اطلاق كرد. در اين دوره آثار فلاسفه و زبانشناسان- اگر بتوان چنين دستهاي از افراد را در آن دوره جستوجو كرد- به طور صرف وقف شرح و تفسير زبانشناسي تاريخي شده و به عبارتي بر كشف تكامل تاريخي صرف و نحو و دستور زبانهاي مختلف متمركز است. اين سنت فكري به موازات گفتمان ديالكتيكي، ماركس و شاگردانش را به آنجا ميرساند كه بيپروا بگويند: «زبان هيچ نيست مگر شكل بيان شده انديشه و آگاهي» و پيشينه آن نيز همان پيشينه آگاهي است.
اما با اين همه نميتوان از اين واقعيت تلخ- كه از قضا مورد سخن دوريس لسينگ، برنده اخير نوبل ادبيات هم هست- چشم پوشيد كه ميراث فهم كممايه ماركس از زبان و به واسطه آن ادبيات همچنان در قالب دايره واژگاني ماركسيستي چنان پتكي بر سر ادبيات فرود ميآيد. جدال ادبيات با مانعي به اسم «تعهد» همانا شمايي از همين ميراث نابهنجار است. اين ميراث يا به عبارتي دقيقتر «دايره واژگان» اگر نگوييم گزارههاي مستقيم ماركساند دستكم بازنمايي طبيعي انديشههاي او هستند. چراكه از ديدگاه اين فيلسوف تاثيرگذار آلماني ادبيات و هر آنچه پيش و پس از آن وجود داشته و دارد چيزي جز ماده تغييريافته و ترجمه شده، نبوده كه البته به خاطر ماهيت خود راهي جز بازنمايي به شكل «رئاليسم مسلح به سلاخي بورژوازي» ندارد.1
در چنين شرايطي- از ديدگاه انگلس- هيچ شخصيتي با عنوان «كارگر» نميتواند موجودي منفعل و ناتوان بوده و به تبع هيچ خرده بورژوايي هم نبايد حداقلهايي از انسان عاطفي، مهربان، نوع دوست و هوشمند داشته باشد چراكه به اين ترتيب رئاليسم در خدمت پرولتار يا دچار نقصان و حتي فروپاشي ميشود.2
اين طرز تلقي، يكسر ماهيت ادبيات را مورد حمله و ضربه قرار ميدهد. دليلش هم آن است كه بر سر حياتيترين ويژگي ادبيات يعني «سركشي» و «نافرماني» مانعتراشي ميكند.
«دوريس لسينگ» در يادداشت خود با عنوان «سوالهايي كه هرگز نبايد از نويسندگان بكنيد» به درستي و از زوايه يك نويسنده به اين جفاي ماركسيستي- اگرچه از منبعي ليبراليستي منتشر شده باشد- واكنش نشان ميدهد. او نيز چونان هر نويسنده راستين ديگري دستكم از اين ميراث فكري كه او و همكارانش را وادار به پاسخگويي به پرسشهاي بلاهتآميزي چون «آيا شايسته است كه نويسندگان؟...» يا «آيا نويسنده بايد...؟» ميكند رنج ميبرد. گو اينكه طراحان اين پرسشها امروزه مطابق با اصل ماركسي «مبارزه با ارتجاع» خود در هيات منتقدان ماركس درآمده و تلاش ميكنند با القابي عوامفريبانه ميان خود و سيماي ماركس- و نه ميراث فكرياش- مرزبندي كنند.
اگر مراد از ادبيات آنچه در آثار كافكا، ريلکه، پروست، بودلر، مان، لارنس، جويس، فاكنر و هدايت يافت ميشود، باشد تمام گفتهها و نوشتههاي دستوري فلاسفه تنها شوخيهايي هستند كه ميان دو علامت نقلقول در ساحت يك شعر يا رمان به ريشخند گرفته ميشوند. هرچند نويسندگان اين خطر را احساس كنند كه «چپهاي سياسي درستكار بر هنر» و «راستهاي دلخسته اخلاق درست»- هر دو به وام از رابرت بروستاين3- به ادعاي پشتيباني از اكثريت دموكراتيك، آثارشان را با برچسب «فقدان ارزش سرشتي هنري» به محاق توقيف و سانسور برند.
پانوشتها:
1- رجوع كنيد به: كارل ماركس، سرمايه، ترجمه ایرج اسکندری، انتشارات كتاب سفيد
2- فردريش انگلس، رئاليسم و جانبداري، ترجمه اصغر مهديزادگان، انتشارات نگاه
3- كارگردان هنري شركت تئاتر «آمريكن ريپرتوري» كارگردان مركز هنرهاي «لوب» و منتقد نمايش در «نييو ريپابليك»
ماركس در دوراني زندگي ميكرد كه ميتوان از آن به دوران «پيشاسوسوري» اطلاق كرد. در اين دوره آثار فلاسفه و زبانشناسان- اگر بتوان چنين دستهاي از افراد را در آن دوره جستوجو كرد- به طور صرف وقف شرح و تفسير زبانشناسي تاريخي شده و به عبارتي بر كشف تكامل تاريخي صرف و نحو و دستور زبانهاي مختلف متمركز است. اين سنت فكري به موازات گفتمان ديالكتيكي، ماركس و شاگردانش را به آنجا ميرساند كه بيپروا بگويند: «زبان هيچ نيست مگر شكل بيان شده انديشه و آگاهي» و پيشينه آن نيز همان پيشينه آگاهي است.
اما با اين همه نميتوان از اين واقعيت تلخ- كه از قضا مورد سخن دوريس لسينگ، برنده اخير نوبل ادبيات هم هست- چشم پوشيد كه ميراث فهم كممايه ماركس از زبان و به واسطه آن ادبيات همچنان در قالب دايره واژگاني ماركسيستي چنان پتكي بر سر ادبيات فرود ميآيد. جدال ادبيات با مانعي به اسم «تعهد» همانا شمايي از همين ميراث نابهنجار است. اين ميراث يا به عبارتي دقيقتر «دايره واژگان» اگر نگوييم گزارههاي مستقيم ماركساند دستكم بازنمايي طبيعي انديشههاي او هستند. چراكه از ديدگاه اين فيلسوف تاثيرگذار آلماني ادبيات و هر آنچه پيش و پس از آن وجود داشته و دارد چيزي جز ماده تغييريافته و ترجمه شده، نبوده كه البته به خاطر ماهيت خود راهي جز بازنمايي به شكل «رئاليسم مسلح به سلاخي بورژوازي» ندارد.1
در چنين شرايطي- از ديدگاه انگلس- هيچ شخصيتي با عنوان «كارگر» نميتواند موجودي منفعل و ناتوان بوده و به تبع هيچ خرده بورژوايي هم نبايد حداقلهايي از انسان عاطفي، مهربان، نوع دوست و هوشمند داشته باشد چراكه به اين ترتيب رئاليسم در خدمت پرولتار يا دچار نقصان و حتي فروپاشي ميشود.2
اين طرز تلقي، يكسر ماهيت ادبيات را مورد حمله و ضربه قرار ميدهد. دليلش هم آن است كه بر سر حياتيترين ويژگي ادبيات يعني «سركشي» و «نافرماني» مانعتراشي ميكند.
«دوريس لسينگ» در يادداشت خود با عنوان «سوالهايي كه هرگز نبايد از نويسندگان بكنيد» به درستي و از زوايه يك نويسنده به اين جفاي ماركسيستي- اگرچه از منبعي ليبراليستي منتشر شده باشد- واكنش نشان ميدهد. او نيز چونان هر نويسنده راستين ديگري دستكم از اين ميراث فكري كه او و همكارانش را وادار به پاسخگويي به پرسشهاي بلاهتآميزي چون «آيا شايسته است كه نويسندگان؟...» يا «آيا نويسنده بايد...؟» ميكند رنج ميبرد. گو اينكه طراحان اين پرسشها امروزه مطابق با اصل ماركسي «مبارزه با ارتجاع» خود در هيات منتقدان ماركس درآمده و تلاش ميكنند با القابي عوامفريبانه ميان خود و سيماي ماركس- و نه ميراث فكرياش- مرزبندي كنند.
اگر مراد از ادبيات آنچه در آثار كافكا، ريلکه، پروست، بودلر، مان، لارنس، جويس، فاكنر و هدايت يافت ميشود، باشد تمام گفتهها و نوشتههاي دستوري فلاسفه تنها شوخيهايي هستند كه ميان دو علامت نقلقول در ساحت يك شعر يا رمان به ريشخند گرفته ميشوند. هرچند نويسندگان اين خطر را احساس كنند كه «چپهاي سياسي درستكار بر هنر» و «راستهاي دلخسته اخلاق درست»- هر دو به وام از رابرت بروستاين3- به ادعاي پشتيباني از اكثريت دموكراتيك، آثارشان را با برچسب «فقدان ارزش سرشتي هنري» به محاق توقيف و سانسور برند.
پانوشتها:
1- رجوع كنيد به: كارل ماركس، سرمايه، ترجمه ایرج اسکندری، انتشارات كتاب سفيد
2- فردريش انگلس، رئاليسم و جانبداري، ترجمه اصغر مهديزادگان، انتشارات نگاه
3- كارگردان هنري شركت تئاتر «آمريكن ريپرتوري» كارگردان مركز هنرهاي «لوب» و منتقد نمايش در «نييو ريپابليك»


0 یادداشت شما
ارسال يک نظر