
این شعر به هیچ کس ربط مستقیم ندارد. حتا به هیچ واقعه ی مستقیمی. این شعر تنها واکنشی منفعلانه در برابر سونامی سر و صداست. سرو صداهایی در حوالی گوش خودم و شاید خیلی از شما.
... فریاد
بوی دلهره دارد
بوی مسخره ی لجن...
بهارِ دوباره ی پاییز،
آشوبِ گرمِ آسفالت های خرداد،
یک تنِ خاکستریِ خلص،
شمارشِ نعشِ جا پاهای لگد کوب،
تو گوشم فریاد
بوی دلهره دارد
زرد و زرد و زرد مژه هام
رگبارِ اشک های نقره
روی چاک چاکِ باروت
پیرهن
نوش نوشِ خلاص
تو گوشم فریاد
بوی مسخره ی لجن میده
صندلی، خالی مانده باز کنارم، با ترس و تعظیم، و همینطور که فریاد بوی مسخره ی دلهره دارد پچ پچه می شود تو گوشم: «چه دلی داشتی وایس تادی تا حالا»!
تو گوشم یه عالم صندلی خالیه که فریادشون بوی مسخره ی لجن می ده
شعری که پیش رو دارید، در زمستان سال 1381 نوشته و به دوست یگانه ام «بهزاد کاظمی» تقدیم شد. اگر چه بهزاد هیچوقت این شعر را دوست نداشت و گمان نمی کنم تا حال هم نظرش عوض شده باشد، اما خود گمان می کنم او لایق ترین فرد برای تقدیم این شعر است. از همیشه تا هنوز
تا «عین القضات» نجیب
تا «ویکتور خارا»
راه آمدیم
خنجر به سینه پشت کرده و دشنام می گفت:
«کار من نبود!»
خنجر نبود
راست می گفت
خنجر فقط مجسمه ای بود
که از استخوان های «هابیل» ساخته بودند اش
بی چشم و بی لباس
و از ما فقط
همین استخوان های بُراق
تصویر «هل من مبارز» بود.
اشتباه آمدیم
اشتباه
بهتان به خنجر روا نبود
ما خود به قتال شیفته بودیم
مومن به کابوس تاریخ
در قفسه های کهنه
بایگانی شدیم.
بچه که بودیم
مردی مُرده با ریش های بلند
یک بار گفته بود:
فراموش کن که زنده ای
یا بی حضور خودت زنده باش
کلاشی بگیر و خودت را نشانه کن
و ما چه غلیظ مرده بودیم و خیال کرده بودیم:
رنگ سرخ
یک ضرورت است
کلاش
یک ضرورت است
لژیون
یک ضرورت است و ناگزیر
مرگ
یک ضرورت است.
ما از «حلاج»
تا «میرزاده عشقی» دویده بودیم
و خنجر همان مجسمه بود
که از استخوان های «لورکا» تراشیده بودند اش.
چه سال ها
که خون های بی تقصیر
باریده بودند و سهم ما
از آن فقط نام خنجر بود
که با سینه های بُراق مان تصویرش کردیم.

«محرومیت رتبه اول کارشناسی ارشد از تحصیل» وقتی خبر را روی خروجی چند سایت خواندم از خودم شرمم شد. خجالت کشیدم که به سروش می گفتم: «قبولت می کنند.» شرمم شد که حتا امید داشتم سروش «ستاره دار» نمی شود. ستاره دار برای چه؟ دور و نزدیک خبرش را داشتم که سرش به درس گرم است و قاطی هیچ بازی ای نشده است. مگر قرار نبود درسش را بخواند؟ مگر قرار نبود راه آکادمیک را در پیش بگیرد و وارد هیجانات نشود؟ خب نشد! نشد و این را همه ی آنها که سروش را می شناختند در این 1 سال و اندی دیدند. دیدند که درس می خواند. این را من هم می دیدم چه برسد به آنها که هر روز سراغش را داشتند. در روزهای سرسام آور بعد از انتخابات هم در هیچ آشفته بازاری قاطی نبود. قبول نداشت و ندارد این بازی ها را. حالا این چه شوخی مضحکی است که راه افتاده؟ با این افتضاح چه باید کرد؟
برای آنها که نمی دانند می گویم. سروش ثابت را از سال 80 زمانی که محصل مدرسه تیزهوشان بود می شناسم. زمانی که در خیابان های شیراز همه در به در یک پراید سفید بودند تا زیر پایشان باشد و پنجشنبه ها در عفیف آباد و ملاصدرا و چمران خط بزنند، سروش و چند تایی دیگر از هم مدرسه ای هایش یک پایشان در «کارگاه نجوم» بود و پای دیگرشان در «شب شعر». ساعتی به حل مسئله ریاضی مشغول بودند و ساعتی دیگر به هنر می نگریستند. اما در همه ی آنها سروش نبوغی ویژه داشت. سروش محصل دبیرستان بود که شعر پست مدرن گفت. همان سال ها جشنواره جوان خوارزمی به او مدال داد و المپیادها هر ساله میزبانش شدند. دبیرستان که تمام شد در بهترین دانشگاه فنی کشور و در رشته ای خاص و ممتاز پذیرفته شد و در کنار همه ی اینها خواند و خواند و خواند. تا آنجا که با شهامت می توانم بگویم به سن و سال او کمتر جوانی را در حوزه مطالعات علوم انسانی در عین اشراف به علوم پایه و ریاضیات سراغ دارم. حالا هم که دیدید عملش را در کسب رتبه ی کارشناسی ارشد.
آقایان!
شما که این همه از باز شدن فضا برای شکفتن استعدادها و از آن هم بالاتر باز شدن دایره ی مدیران تا سطح نخبگان دم می زنید، دست کم تعیین بفرمایید نخبه از نظر تیزبین و نکته سنج شما یعنی چه؟ چند جوان در این مملکت می شناسید که در عین تحصیل علوم پایه و اشراف به این رشته، در عوالم ادبیات و هنر و علوم انسانی هم توانایی خود را در سطحی مقبول نشان دهد و در اقدامی شجاعانه و با تغییر رشته تخصصی در یکی از رشته های اساسی علوم انسانی در کشور رتبه ی نخست بیاورد؟
صاحب منصبان!
در کشوری که مع الاسف رسانه ها و نمایندگان مجلسش گه گدار دسته گل دکترا و فوق لیسانس های تقلبی مدیران و مسئولان را از آب بیرون می کشند. در کشوری که دلالان اخذ مدارک علمی جعلی از بس پول در آوردند در بهترین نقاط تهران سکنی می گزینند. در زمانه ای که دانشجویان اقصی نقاط مملکت به جرم های ناکرده زیر مشت و لگد له می شوند و اگر جان سالم به در برند فرار را بر قرار ترجیح می دهند، قبول کنید عدم پذیرش امثال سروش ثابت در بهترین دانشگاه های کشور تلف کردن سرمایه های انسانی است. قبول کنید برای چنین جوانانی راهی جز جلای وطن نمی ماند. بدانید مسبب عقب ماندگی علمی ما دیگر دست های پشت پرده و رنگی خارجی نیست، بلکه خود ماییم.
اما تو سروش!
بدان که کار تو درست بوده. تو اشتباه نکردی که فارغ از هیاهو و جنجال های سیاسی این روزها و روزهای پیش برای خواندن، زمان مصرف عمر کردی. می دانم که سرگذشت مردان بزرگ علم و دانش را خوب خواندی و این روزها از نزدیک تجربه اش می کنی. بدان که اگر راهت به همین مسیر باشد دیری نخواهد پایید که چون منی را به ضیافت نگاشته ها و سفره ی علمت دعوت خواهی کرد و من از آموخته هایت لذت خواهم برد. برقرار باشی و استوار و همیشه خندان که می دانم همواره اینچنینی.
