محمد حقوقی بازمانده ی نسلی است که گاهی گمان می برم در ادبیات ایران چونان این نسل تکرار نخواهد شد. نسلی پیگیر و آتشین و به راستی پر کار و عاشق ادبیات به ویژه شعر. حقوقی که بیش از آنکه شاعر باشد، ناقد شعر است، بدون هیچ گونه شک و شبهه ای از بزرگترین و برجسته ترین معرفان شعر نیمایی و پسا نیمایی به جامعه خود، در طی دهه های گوناگون است. در حضور شاعرانی چون منوچهر آتشی، احمد شاملو، فریدون مشیری، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، مهدی اخوان ثالث، نادر نادرپور، یدالله رویایی و دیگرانی که چنان سرگرم شاعری بودند که کمتر بر پیکر شعر خود و دیگران تیغ نقد بر می کشیدند، وجود امثال محمد حقوقی به جد غنیمتی گران سنگ بوده و هست. نسلی که تلاش حداکثری خود را برای ورود شعر به عرصه های اجتماعی و سیاسی صرف می کرد رویین تنی چون حقوقی نیاز داشت تا به فاصله ای درخور ایستاده و عملکرد این شاعران را با چشمانی تیز بنگرد. آنچه از وی در دست ماست هم اکنون گواه آن است که در نسل حقوقی، کمتر فردی چون وی در حوزه ی نقد و نظر شعر موفق و به عبارتی چهره شده است.
حال که خبر وخامت وضع جسمانی وی روی خروجی خبرگزاری ها آمده، باز به این فکر می کنم که مبادا با کم شدن این چهره از شهر شاعران، بخش دیگری از پیکره ی فرهنگ ما جدا شود و تنها به خاطرات پیوند بخورد؟ مبادا حقوقی برود؟ برود و دیگر او که هیچ، سایه ای از او هم در میان ما نباشد؟ چنین مباد.
این بار هم زورمان به تقدیر نرسید. حقوقی از شهر شاعران کم شد. چه شب دلگیری شده امشب. آسوده بخواب محمد حقوقی و نظاره مان کن در این شب های گرم و تفتیده از ناجوانمردی.
از خانه و کاشانه بیرونم انداخته اند. چار دیواریم خانه ام نیست. به چار میخ می ماند این چار دیواری. سخت نفس می کشم. سینه سنگستان آرزوهاست و سر، گورِ سوداها. زمان، دیر گذر است و اطراف، تجسد دوزخ.
از خودم دست می کشم. خود؟ خودی مانده در تهِ کاسه ی پیکر؟
رخت بر می بندم. سیاهِ خیابان ها را تاشی قرمز طرح می کنم، به اطراف اندامم، اندام مان. سرِ سودایی می رود به خیابان ها، کوچه های قرمز، به بوسه بر خاک های سیاه.
تن می شویم. سر تا پا، در دریایی عمرم. بی باک جست می زنم سمت ظلمات برزن ها، به استجابت یک نفیر. چیزی نیست جز یک زخم و خلاص. می روم جنگ، در این خاکستریِ بی باد و آفتاب.
سلام!
من بیست و هشت ساله ام. بی بیست و بی هشت. بی خانه و بی نفس. بی سینه و بی گور.
چند مداد قرمز می خواهم. چند فریاد و چند سنگستان آرزوی بر دل. چند ریگ بر کف خیابان های سیاه تا واپسین تاشِ قرمزم را به سطحش نقش کنم. هیچ صدایی هم که نباشد فرقی نمی کند، تنها دستی به امانت زیر سرم بگذارید تا گور-منزل ام، بی هیچ صدای نفس لاشخوران. فقط همین! خداحافظ.
این سرنوشتم نبود. نسیمی که از سنگ شبق گون چشم هات می آمد، سد شد پیشِ پای لنگم. من به جنگ نرفتم چون آتش نسیمت سوزانده بود پیکرم را، پیش از آنکه درفشی غیر، سینه ام بدراند. حالا این منم و راهی که با تو می کوبمش. بانوی تمام اردی بهشت ها. بانوی پیش از جنگ و بعد از شب.
عنوان این مطلب از کار مشترک محسن نامجو و عبدی بهروانفر برگرفته شده و متن نیز از همین جمله الهام گرفته است
سالی که گذشت سالی نبود که از ابتدا انتظارش را داشتم. هیچ سالی آنطور نیست که انتظارش را داشتی. امسال هم مثل هر سالی که آمده است و رفته یا می آید و می رود. سال 1387 بسیاری از دغدغه هایم را کنار گذاشتم و یک سال فقط نظاره کردم. آنچه از نگاهتان می گذرد مروری بر آن نظاره هاست.
در حالی که 6 ماهه اول سال در بدنه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مسوولیت روابط عمومی دانشکده چاپ و همزمان هشتمین جشنواره صنعت چاپ را بر عهده داشتم با نکات جالب توجهی برخورد کردم.
جشنواره صنعت چاپ در زیر مجموعه همان معاونتی برگزار می شود که از قضا جشنواره شعر فجر نیز برپا شده و می شود. جشنواره چاپ پس از هفت دوره برگزاری امسال مراسم پایانی خود را در شهر قم برگزار کرد تا از سویی اختتامیه را به یکی از شهرهای مهم صنعت چاپ و نشر ایران برده و از سوی دیگر به خاطر نگاه خاص حاکمیتی به این شهر مذهبی توجه و نظر بزرگانی چون رییس جدید مجلس شورای اسلامی یعنی علی لاریجانی را به این جشنواره و در کل صنعت چاپ جلب کند. اگر چه لاریجانی چند هفته پس از جشنواره کلنگ شهرک صنعتی چاپ قم را بر زمین کوبید اما به جشنواره نیامد تا همگان به کم اهمیت بودن این حوزه در ساختار وزارت ارشاد بیشتر از قبل پی برند. اما جالب توجه تر اینکه بر اساس برآورد هزینه اولیه جشنواره برنامه های جنبی جشنواره – به جز مراسم پایانی که به میزبانی قم بود- حدود یک میلیارد و سیصد میلیون تومان بود اما پس از کناره گیری دبیر سابق جشنواره یا به عبارت دقیق تر برکناری او از سمتش، هزینه ها با خست فراوان مدیرکل محترم به حول و حوش 500 میلیون تومان رسید که در مقایسه با سال پیش از آن کاهش شگفت انگیزی داشت. گذشته از آنکه دفتر امور چاپ برای تسویه حساب با پیمانکارانش چک های به تاریخ روز قیام خونین (15 خرداد) سال بعد را داده است، نکته مهم اینجاست که چطور معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برای برگزاری جشنواره شعر فجر که به مراتب کم هزینه تر می نماید حاضر است حدود 17 میلیارد تومان هزینه کند و ارقام را به نقد پرداخت کند اما برای جشنواره صنعتی – فرهنگی چاپ از پرداخت همان هزینه محدود نیز خست به خرج دهد. برداشت من این بود که در حوزه شعر برای مقابله با جریان های دگر اندیش باید بیش از اینها نیز هزینه کرد اما در مورد چاپ کسی آنقدر مایه ندارد تا پایه های سیاست های فرهنگی را بلرزاند. پس چاپ فرزند زن صیغه ای وزارت ارشاد است.
سینمای ایران امسال نحیف تر از هر سال بود. سینمایی که اخراجی ها صرف نظر از اینکه سازنده اش کیست گل می کند و سینمایی که در آن تقوایی و مهرجویی فیلم نمی سازند و بیضایی عزیز آنقدر عصبی است که فیلم هایش از سازنده اش فرسنگ ها فاصله دارد. سینمایی که معتبرترین جشنواره فیلم مستندش را از پایه گذارش می ستاند و به شخصی غیر سینمایی واگذار می کند باید نیز اینچنین فقیر و مریض باشد.
از نگاه من کنعان ساخته مانی حقیقی بهترین فیلم نمایش داده شده در سال 1387 بود. فرصت نوشتن درباره این فیلم اینجا نیست همین را بگویم که از دیدگاه من بیننده حقیقی و همکار فیلمنامه نویس اش اصغر فرهادی توانسته بودند شخصیت زن امروز ایران و در کل ماهیت زن معاصر را خوب نمایش دهند. موجودی که هر چند در ظاهر به تفاوت و روشنفکری متظاهر است اما در نهایت اسیر سنت ها و خرافه است. فیلم های جشنواره فجر را به جز «وقتی همه خواب بودند» ندیدم. اما تصور نمی کنم انقلاب اساسی رخ داده باشد. نکته حایز اهمیت برای من در سینمای ایران در سالی که گذشت این بود که خسرو شکیبایی درگذشت و سینمای ایران معیار بازیگری اش را از دست داد. به جز آن احمد آقالو نیز رخت سفر بست و بیشتر از سینما تیاتر را از وجود بازیگری توانمند و متفاوت محروم کرد. خیلی بد است که اتفاق مهم یک سینما مرگ کس یا کسانی از خانواده اش باشد. بازی گلشیفته فراهانی در فیلم متوسط رو به پایین «پیکری از دروغ» نیز بیش از آنکه برای سینمای ایران افتخار باشد برای خود بازیگر دست آوردی مهم است و موفقیتی غیر قابل انکار. اینکه هیاتی از آکادمی فیلم آمریکا نیز به ایران سفر کردند و 10 روزی اینجا بودند هم البته به لحاظ خبری قابل ارزیابی است و ارزیابی اش به عهده آنها که نسبت به این خبر تحریک شده اند.
کتاب های فراوانی در سال 1387 چاپ و منتشر شدند. سهم ادبیات در آنها بسیار کم بود. تقریبا هیچ مجموعه شعر قابل توجهی نبود و انواع و اقسام «کافه ها» سهم داستان ایرانی بود. من از فهم این موضوع عاجز مانده ام که چطور نسلی که گلشیری و هدایت را داستان نویسانی متوسط می دانند و یک بهرام صادقی را –آنهم فقط برای خالی نبودن عریضه- می ستاید چرا خود هیچ به دست من نمی دهد تا گلشیری و هدایت را فراموش کنم یا دست کم تشویقم کند تا به جای وقت گذاشتن برای «گیم فیفا 09» کتاب هایشان را بخوانم. درباره ادبیات سال 1387 همین را دارم که بگویم.
سالی را که پشت سر گذاشتیم بیشتر از هر سال دیگر موسیقی گوش کردم. به کشف دیر هنگام white snake, dream theatre, camel, agora و soul fly نایل آمدم وبا «کیوسک»، «چاووشی» و «عبدی بهروان فر» حسابی صفا کردم. اما اتفاق مهم انتشار آلبوم جدید گروه محبوبم metallica بود که سوای ترک های فوق العاده اش عنوان ویران کننده ای نیز داشت death magnetic .
در حالی که دنیا برگزاری کنسرت هایبزرگی را تجربه می کرد، تنها موفق به حضور در یک کنسرت در کشور فرهنگ خیز خودمان شدم. دلیل حضور در کنسرت مشترک مهران مدیری، مانی رهنما، رضا یزدانی و علیرضا عصار دو چیز بیش از بقیه بود. یکی اینکه به برنامه ضد ایدز یونیسف کمک کنم و دیگری اینکه برنامه ای برای سفر پدرم به تهران مهیا کرده و جمعی به اتفاق خانواده کنسرتی هم رفته باشیم.
دو سالانه عکس ایران نیز وضعیتی بهتر از سایر ویترین های فرهنگی سال نداشت.حال و روز هنرهای تجسمی را بد و وخیم گزارش می کنم چون فارغ از هر چه که در ایران می گذرد تابلوی هنرهای تجسمی ما در موزه بریتانیا آنچنان بالا رفت که از این پس تمام قاب سازهای بازار سید اسماعیل می توانند ادعا کنند هنرمندی مدرن اند. فاجعه تابلوی تختی را احتمالا خیلی از شما در رسانه ها دیدید.
فجایع رسانه ای نیز کم و بیش در گفتار خیلی ها آمده است و من تکرارش نمی کنم. فقط همین و بس که بوق رسانه ای بریتانیا بوقچی های خوبی از ایران جمع کرد و برد.
هر چه دنیای ارتباطات فراختر می شود، حوصله ی ساکنان این دنیا برای خواندن تنگ تر می شود. بارها به خودم گفته ام در این وبلاگ را گل بگیرم بهتر است. دوست ام بنفشه محمودی می گفت: «نوشتن وبلاگ برای ما شده مجالی تا به هم بفرمای دید و بازدید بزنیم.» (نقل به مضمون) راست می گفت. انصاف که می دهم، می بینم خون دل خوردن برای نگاشتن تجربه هایم – تجربه هامان- فرسودن در خویش است. انگار این مشکل از کناب نبود که کسی سراغش را نمی گرفت. گویی تیر جناب «بیل گیتس» هم که آرزومند خواندن مردمان روی صفحه ی مانیتور بود به سنگ خورده است. انگار نوشتن دیگر فقط دل گویه ای را ذبح کردن در بیرون خودت است و نوشته ها تجسد داشته هایت.
گویی که تیمارگری هم بر سر این بیمار محتضر رسد. چه می شود؟ جز فاتحه ای نثارش چیزی دیگر برای گفتن دارد؟ تو! دوست من که حالا این خط را می خوانی چه برایم داری؟ با من از چه می گویی؟ از تجربه هایت؟ از خاطره هایت؟ از خواب هایی که دیگر نمی بینی شان؟ از رویاهات که دیگر نقش بر آب شده اند؟ اینی که من می نویسم کجای تنت را می لرزاند؟ کجا می رود و تو با او چه می کنی؟ خطی به چند می خری با دلت؟ با هوشت؟ با زبانت؟
یا همه ی اینها نه! اینی که من می گویم غلط! می خوانیم. فرمایش شما درست. چرا من بنویسم که تو بخوانی؟ نوشتن من به چه کار تو می آید؟ نه فقط آنچه من می گویم، گفتن و نوشتن از تجربه ها کجای جهان خواندن ماست؟ اینها تعارفند که برایم پیام می گذاری: «لذت بردم»، «دستت درد نکند»، «عجب شعری بود!»، «قلم خوبی داری!»
ممنون، ولی به جان خودم که تعارف می کنی. من نه خوب می نویسم و نه شعر گفتن بلدم. نه لذتی به تو می دهم و نه وقتی را که می توانستی به کار دیگری صرف کنی به یک آبادی رهنمون کرده ام. فقط فرصتت را تلف کرده ام و زمانت را هدر داده ام و این اشکال تو نیست. ایراد از من است. ایراد از من است که گمان می کنم تجربه هایم ارزش بازنمایی دارند. مشکل درست از خود من شروع می شود وقتی که احساس می کنم ممکن است از خواندن «Looking For Love» چون من لذت ببری. یک جای کار من می لنگد آن زمان که فکر می کنم طعم قهوه ی تلخ امکان دارد لحظه ای از عاشقانه هایت را به یاد آورد. من اشتباه کرده ام که پنداشته ام حدس قریب به یقین «چارلز کینگزلی» برای تو هم نامی وسوسه کننده است و هزار اشتباه دیگر و کرور کرور خبط فاحش.
خودمانیم. چه مهم است که نعره های حنجره ی زخمی «پهلوون اکبر» با جگر احسان چه می کند؟ یا درافشانی های یک مدرس رشته ی ارتباطات چقدر خونش را به جوش می آورد؟ آزار حرف های سیاسی تا کجا روحش را می خلد و سرمای مرگ آور امام زاده هاشم چه رویایی برایش می سازد؟ نه من! تو تا حالا از خودت پرسیده ای چرا «شیرین سعیدی» اینقدر کم حرف شده؟ رنگ پاییز با «ابوالفضل سلمانزاده» چه می کند؟ «آزاده صالحی» چرا اینگونه بی قرار رفتن است؟ باران «سحر باباخانی» را یاد چه چیزها که نمی اندازد؟ «مصطفا خلجی» چرا چون من گهگاه به این فکر می کند که بلاگش را دود کند و به هوا بفرستد؟ «فرزانه ابراهیم زاده» چرا اینهمه دلگیر می نویسد؟ کودکی های «بنفشه محمودی» چرا اینگونه در امروزش سرک می کشد؟ لابد به خود گفته ای:«به من چه!» راست می گویی. این نخستین پاسخ به نوشته های تجربه گراست. تو فکر می کنی تجربه آدم ها مال خودشان است. اما این را هم به خود گفته ای چرا این آدم ها تجربه هاشان را با تو واگو می کنند؟
دوست من. تو به من نگفتی که ترجمه ام از «وایت اسنک» 5 غلط فاحش دارد. نگو زبان نمی دانستی! تویی را می گویم که خود مترجمی! (گویی که من نیستم) من تنها دست و پا زده ام تا حسی از خود با تو به اشتراک بگذارم. با این همه گفتم، هیچ حرجی بر توی خواننده نیست. این منم که اشتباه کرده ام و بازهم می کنم. چون چاره ای جز ذبح زیسته هایم در معبر زمان ندارم. باید جایی خواب هام را تعبیر کنم. جایی رویاهام را بکشم. خاطراتم را به آب دهم. تو می توانی زیسته ها را نخوانی. من نمی توانم زیستن هام را به باد ندهم.
خبر خوبی برایت دارم. قرار است بخش دیگری از حافظه ات را از دست بدهی. اینطوری می توانی راحت تر کارت هایت را برداری و بدون اینکه کسی تعجب کند از سر صبح تا موقع خواب فال بگیری و با مهمان هایت بیست و یک بازی کنی